پیرمرد افغان را همه میشناختند. پیرمرد چاهکَنی که در محل به آقا سیّد معروف بود... درست مثل افرادی که برای پیدا کردن یک کار بهتر، از خانه و شهر خویش دل میکَنند و به تودهی بیرحم تهران میچسبند. او هم به همراه خانوادهاش به ایران و تهران آمده بود تا با یک کار شرافتمندانه، چرخ زندگیاش را مردانه بچرخاند. اما مشکل او و دیگر هموطنانش روشن بود، آنها نمیتوانستند و یا اینکه مردم تهران و دیگر شهرهای ایران نمیخواستند که افغانها در جریان این کشور به راه بیافتند و زندگی کنند.
خیلی سخت بود پیوستن به تودهای که نمیخواست آنها را در خود هضم کند. آقا سیّد که در آن سالها جوانتر بود، هرچه به آسمان نگاه میکرد، میدید که با آسمان کشور خودش فرقی ندارد، خاک همان بو را داشت و بارانش هم بر سر همه میبارید، درست مثل افغانستان و از همه مهمتر اینکه او هم مثل دیگران، انسان بود. تنها خواستهاش این بود که شکم زن و بچهاش را با نان حلال سیر کند. در گردباد هولناک این شهر بیسر و ته، به خدایش دل بسته بود و دیگر هموطنانش، شاید هم به یک ایرانی خداشناس. ایرانیای که خونگرم بودن، فقط مُهری بر پیشانی نیاکانش نباشد. ایرانیای که مهماننواز بودن را بفهمد، ایرانیای که دچار مرض جهانیِ امروزی بودن نشده باشد. ایرانیای که صمیمی باشد، او را برادر بنامد و به برادر بودن با افتخار کند. مگر او چه چیزی کم داشت؟ از خروس خوان تا بوق سگ مردانه کار میکرد. پول زحمتش را در میآورد، نان بازویش را میخورد. میفهمید که احساس چیست. عشق را میدانست، میدانست که عشق یعنی وطن. اما اگر این مرزهای جدایی را بر میداشتند، مگر همین ایران وطن او نبود؟ مگر در روزگاری دور، نیاکان او در این خاک زندگی نمیکردند؟ اما انگار تمام گرد و غبار این تاریخ خاکگرفته، بر پیشانیش نشسته بود. تاریخی که به قدمت هویت او بود. همسن و سال افکار او بود. وقتی که بچه بود، در زمینهای همین تاریخ یخزده بازی میکرد. تاریخی که حالا با بهت به امروزیها نگاه میکند. تاریخی که به قدمت مادها بود، به کوبندگی فریادهای صلح کوروش کبیر بود، به استواری گامهای سورِنا بود. اما، ایرانِ کوروش کجا و ایرانِ ما؟
از خودم متنفر میشوم وقتی که حتی نام همسایهام را نمیدانم. همسایهای که میتواند از برادر به من نزدیکتر باشد. همسایهای که میتواند در سختیها از من دستگیری کند، درست مثل همان آقا سیّد.
آن وقتها که ما با آقا سیّد و خانوادهاش همسایه بودیم، من سن زیادی نداشتم، اما خوب یادم است، از پنج سالگی به بعد را خیلی خوب به یاد دارم، چون حوادثی که در آن زمان دیدم با افکار من که یک کودک خردسال بودم تناقضی آشکار داشت.
پدرم میگفت که درست در همان سالی که من به دنیا آمدم، با آقا سیّد و خانوادهاش همسایه شدیم. در واقع کسی که بعدها مدیر مدرسهی ما شد و همسایهمان بود، یک خانهی دو طبقه داشت که طبقهی پایین آن را با منّت تمام به آقا سیّد اجاره داد. من هم از وقتی که چشم باز کردم و اطرافم را دیدم، آقا سیّد را هم شناختم. خانوادهی او را خانوادهی خود میدانستم و فرزندانش را خواهر و برادرهای خود. از کودکی دلبستگی شدیدی به آنها داشتم. عبدالله، کوچکترین فرزند آقا سیّد،که ما او را «عبِد» صدا میزدیم، همسن و سال من بود و ما همیشه با همدیگر بودیم. تمام بازیهایمان با هم بود، گردشهایمان با هم و حتی وقت غذا خوردنمان نیز همزمان بود. شبهای بهار و تابستان، من روی تراس رختخوابم را پهن میکردم و او هم در حیاط، و با همدیگر صحبت میکردیم. هر کدام که زودتر از خواب بیدار میشد، دیگری را هم بیدار میکرد و دوباره همان روز و شب.
یک جمعهی داغ تابستان بود. آفتاب، پیر و جوان و کودک نمیشناخت و همه را میسوزاند. یواشکی به تراس آمدم و عبد را صدا زدم. گفتم:
- وقتی ناهار خوردی، بیا با هم بریم زمین بیابونی.
من و عبد به همراه دیگر بچههای محل، یک قسمت از بیابان روبروی خانهمان را انتخاب کرده بودیم تا آنجا را برای فوتبال آماده کنیم. بعد از نهار، عبد آمد و وقتی به آنجا رسیدیم، طبق قرار همهی بچهها حاضر بودند. حدود نیمساعت بود که مشغول جمعکردن سنگها از روی زمین بودیم. همگی خسته و کوفته روی زمین افتادیم تا کمی استراحت کنیم. یکی دو دقیقه که گذشت، عبد من را صدا زد و در حالی که به سمت خیابان اشاره میکرد، گفت:
- اون دو تا کین؟ میشناسیشون؟
- اسمشونو نمیدونم، ولی مال کوچه درختین.
- نکنه بخوان زمینمونو بگیرن؟ اینجا مال ماس. ما صافش کردیم. اگه میخوان، خودشون برن یه جای دیگه رو صاف کنن.
آن دو نفر نزدیکتر شدند. حدود 17- 18 سال سن داشتند و تقریباً از هر کدام از ما 11 سال بزرگتر بودند. یکی از آنها داد زد:
- هوی بچه افغانی، بیا اینجا بینم.
عبد هنوز از جایش بلند نشده بود که یک سیلی محکم به گوشش خورد:
- اینجا چیکار میکنین؟ با زمینِ ما چیکار دارین؟
عبد از شدت ترس حتی جرأت نمیکرد گریه کند. اما وقتی شروع کرد به حرف زدن، بغضش را میشد تشخیص داد:
- مَ...مگه چیکار کردیم؟ میخوایم... میخوایم زمین فوتبال درست کنیم.
- زمین فوتبال؟... غلط کردی...
با لگد محکم به کمر عبد کوبید. من و چند نفر دیگر بلند شدیم. فکر میکردیم که تعداد ما بیشتر است و میتوانیم از پس آنها بر بیاییم. هر کدام چند سنگ را در دست گرفته بودیم. یکدفعه دیگری داد زد:
- ما فقط با این افغانیه کار داریم... هوی... ببینم... تو هم افغانیای؟
محکم با مشت به کتف نصرالله کوبید. ما هم دیگر طاقت نیاوردیم و آنها را سنگباران کردیم. به هر حال کتک مفصلی خوردیم و با صورتهای زخمی و بینیهای خونین، به خانه برگشتیم. نیمساعت بیشتر طول نکشید که برادر من و برادر نصرالله و پدر یکی از بچهها، تلافی کتکی را که خورده بودیم، بر سر آن دو نفر در آوردند. اما چیزی که تا مدتها ذهن مرا مشغول کرده بود، این بود که:
- مگه اونروز جمعه نبود؟ پس چرا بابای عبد خونه نبود؟
بعدها فهمیدم که درآمد آقا سیّد آنقدر کم بود که مجبور میشد حتی جمعهها هم از اول صبح تا آخر شب کار کند.
...اواخر تابستان بود و من و کریم هم باید از اول مهر به کلاس اول ابتدایی میرفتیم. اولین روزی که به مدرسه رفتم، اتفاقی افتاد که باعث شد برای همیشه از مدرسه متنفر شوم. مرد میانسالی که در محلهی ما، مجسمهی اخلاق و ادبش میدانستند، معلم ما شده بود، آقای رضایی. اما من هیچوقت نفهمیدم که چرا مردم به او احترام میگذارند. مگر او از اخلاق و انسانیت، چیزی میفهمید؟
وقتی که به کلاس آمد، خودش را معرفی کرد. بیشتر بچه ها او را میشناختند. از روی لیست شروع به حاضر غیاب کرد، جلوی اسم بعضی از بچهها، علامت میگذاشت. وقتی خواندن اسامی تمام شد، بلند شد و ایستاد.گفت:
- اونایی که اسمشونو میخونم، تو ردیف آخر کلاس میشینن.
هیچکدام از کسانی که اسمشان را خواند، بلند قد نبودند. عبد هم بین آنها بود. گفتم:
- آقا اجازه... میشه من و عبدالله حسینی پیش هم بشینیم؟
- اونایی که اسمشونو خوندم... همهی افغانیا... تو ردیف آخر کلاس بشینن.
وقتی که عبد از کنار دستم بلند شد، احساس کردم نمیتوانم جلوی بغضم را بگیرم. مگر افغانی یا ایرانی بودن چه فرقی داشت؟ آن موقع اصلاً نمیدانستم که افغانی یعنی چه. در آن لحظه آرزو میکردم که کاش من هم افغانی بودم تا میتوانستم در کنار عبد بنشینم. جناب مجسمهی اخلاق، ما را محروم کرده بود یا آنها را؟ و همهی افغانها تا آخر سال در ردیف آخر کلاس نشستند. مهم نبود که قدشان کوتاه است یا بلند، مهم نبود که چشمشان ضعیف است یا نه، به گفتهی معلم باید آخرِ کلاس مینشستند. جالب آنجا بود که وقتی پدران بعضی همکلاسیها از جریان با خبر شدند، از معلم بیهویت بسیار تشکر کردند. معلم، روح ایرانی بودن را آزرد، از خودش رنجاند و کُشت. این اتفاق باعث شد که سالهای بعد، همان همکلاسیهایی که همه با هم دوست و رفیق بودند، افغانها را مسخره کنند. مگر یک بچهی هفتساله چقدر قدرت درک دارد؟ همه، معلم را الگوی خود میدانستند و از او پیروی میکردند. معلم هم با شنیدن این تقدیر و تشکرها، گونهاش سرخ میشد و از خوشحالی در پوستش نمیگنجید.
آنگاه، فاجعهای رخ داد و اپیدمی سادیسم و دیگرآزاری، همهی بچهها را فرا گرفت. بچههای معصومی که تا آن زمان، حتی مورچهای را عمداً آزار نرسانده بودند، هر روز فحشهای جدید یاد میگرفتند تا افغانها را بیشتر آزار دهند.
هیچکس کمک به همنوع را یاد نگرفت، دلیلش مشخص بود. مدیر مدرسه که همیشه از کمک کردن به فقرا صحبت میکرد و به خیالش در بهشت، کاخهای مجلل میساخت و حوریهای بهشتی را برای دیدن خود، مشتاقتر از قبل میکرد، به زیارت خانهی خدا رفت. زیارت که نه، تجارت. وقتی که از این سفر اصطلاحاً معنوی برگشت، چمدانهایش قابل شمارش نبود. مهمانی مفصلی ترتیب داد که در آن همهی بزرگان روستایمان را دعوت کرده بود. مدیر مدرسه «حاجی» به دنیا آمده بود و این زیارت را به خاطر تأیید لقب خودش انجام داد. شب تا صبح را به تعریف کردن از خاطرات مکه و مدینه گذراند. از دویدن در صفا و مروه تا رجم شیطان و لذت حضور در مقام ابراهیم و بوسه بر حجرالاسود گفت. روزهای بعد و تمام سالهای قبل از مرگش، وقتی در کوچه و خیابان او را حاج آقا صدا میزدند، گل از گلش میشکفت و تسبیح به دست، مغرورانه به درد دل بیچارهها گوش میکرد و با یک جمله، آنها را در فلاکتشان رها میکرد : «کاری از دست من برنمییاد، به خدا توکل کن». انگار این جمله دستاویز او شده بود تا هم با دعوت مردم به توکل بر خدا، مقام خود را در بهشت بالاتر ببرد و هم از شر بوی بد این فلکزدهها خلاص شود.
به خداوندی خدا، اگر این مردک پست جایش در بهشت باشد، عین بیعدالتیست. جای او...
کسی نپرسید که آخر چرا کمی از خرج چند میلیونی این سفر را برای بدبخت و بیچارهها کنار نگذاشتی. هیچکس نگفت تُف به مردانگیات که با تکبر ماجرای زن صیغهای خود در مکه را تعریف می کنی و به پولهای زبان بستهای که خرج او کردهای افتخار میکنی.
کسی که شعرِ بنی آدم اعضای یکدیگرند، ورد زبانش بود، از یک شب عیش و خوشی خودش نگذشت تا با خرج آن یک شب، مرد خانوادهای را برای یکماه از خجالت زن و بچهاش در بیاورد. به قول سهراب، «سعدی» فقط سرمشق شاگردان کلاس بود در کتابت و «به جان زندهدلان» که دلها آزردیم.
هیچوقت یادم نمیرود وقتی را که حمیدی، مدیر مدرسه و صاحبخانهی آقا سیّد، وسایل خانهی آنها را به کوچه پرتاب میکرد. وقتی بر سر آقا سیّد که با خفت و خواری در کوچه نشسته و سرش را در میان دستانش گرفته بود، فریاد میزد، به بزرگی و ابّهت خودش میبالید. به خودش میبالید که بر سر یک مرد فریاد میکشد:
- مرتیکهی چاهکَن... آخه افغانی، تو که نمیتونی اجاره خونه رو بِدی، چرا میای مستأجر من میشی؟... هان؟
- حاج آقا... به خدا پولمو ندادن... یه ماهِ تموم براشون جون کندم، حالا میخوان پولمو بخورن... به جدّم قسم، ندارم... میگی برم دزدی کنم؟ استغفرالله...
همهی اهل محل آقا سیّد را میشناختند، وقتی میگفت: «به جدّم قسم» دیگر حرفش ردخور نداشت. اما هیچکس حاضر نشد که وساطت کند به جز پدرم. پدرم به سیّدها علاقهی خاصی داشت و مخصوصاً آقا سیّد را خیلی دوست داشت. او میانجگری کرد و آقا سیّد هم دست «حاج آقا!» را بوسید و قرار شد که تا آخر هفته اجارهاش را بپردازد.
مردک همین را میخواست. میخواست که یک مرد 50 ساله، وسط کوچه و جلوی چشمان وَقزدهی اهل محل، دستش را ببوسد. فقط همین را میخواست. با افتخار گفت: «مردم، فقط به خاطر خدا... فقط به خاطر خداست که میذارم این پیرمرد بره سرِ خونه زندگیش... فقط به خاطر خدا...»
جملهی «فقط به خاطر خدا» را چند بار تکرار کرد تا همهی اهل محل به پاک بودن نیتش پی ببرند. نیتش «پاک» بود! اساس خانهی یک مرد را که از چند پتو و یک دست بشقاب و قاشق بیشتر نبود، به کوچه پرتاب کرد تا او را به خاطر خدا ببخشد.
بعد از آن ماجرا آقا سیّد شکست، خُرد شد. دیگر رمقی برایش نمانده بود اما باید کار میکرد تا خرج زن و بچهاش را در بیاورد. از حقوق بازنشستگی و مزایای بیمه خبری نبود. در قانون بیمهپردازان، غیر ایرانی اصلاً آدم نبود. هرچند که در عملشان، ایرانی هم آدم نبود. آقا سیّد، عبد را که در آن زمان 9 سال بیشتر نداشت، همراه خود به کار چاهکَندن و جانکَندن برد. بعد از هر ضربه به خاک، صدای نفس نفسش از عمق چاه بیرون میآمد و در اعماق گوش فرو میرفت و نفس را بند میآورد. عبد از کابوس طعنههای معلم و همکلاسیها جدا شد و در دل تاریکی چاه فرو رفت. مگر معنای امپریالیسم و بردهکشی همین نیست؟ آنجا بچهها را به زور مشغول کار میکنند و اینجا پدر را مجبور میکنند تا بچهاش را به کار بکشد، جان خود و فرزندش را بر سر یک لقمه نان بگذارد.
سیّد خانم، مادر عبد ، آن زن دوستداشتنی و بیهمتا، شب و روز کارش شده بود غصه خوردن. نابودی شوهر و پسرش از یک طرف و مشکل دخترهایش از طرف دیگر. هیچکس به خواستگاری آنها نمیآمد. همهی مردم، ازدواج با دختر یک پیرمرد چاهکَن افغانی را فاجعه میدانستند، و کسی از احساس آنها خبر نداشت. اینجا دیگر مردم، معیارهای متعالی ازدواج را از یاد برده بودند. دیگر پاکی و نجابت دختر معنا نداشت. دیگر ایمان دختر مهم نبود. دیگر اصلاً دین در کار نبود تا خدا روزیرسان باشد. مردم پاییندستی که در حلبیآبادهای جنوب شهر، طعم همهجور بدبختی را کشیده بودند، حالا دیگر خود را بالا دست میدانسنتد و برای طعنه زدن به افغانها از هیچ تلاشی فروگذار نمیکردند. باز هم به قول سهراب:
سایهای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بیخبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی
سیّد خانم مریض شد و خرج درمان او مشکلی شده بود اضافه بر مشکلهای دیگر. هیچ بیمارستانی بدون واریز پول اولیه، بیمار را قبول نمیکرد. انگار همهی انجمن پزشکی ، سوگند خود را از یاد برده بودند. برای افغانها بیمهای وجود نداشت تا خرج درمان را کمتر کند. کسی آنها را نمیدید. همهی مردم وقتی زجر کشیدن انسانها را در یک گوشهی دیگر دنیا از تلویزیون میدیدند، ناراحت میشدند، ابراز همدردی میکردند. اما هیچکس دیدن سختی و رنج زندگی آقا سیّد را به روی مبارک خودش نیاورد. حالا دیگر همه خجالت میکشیدند که آقا سیّد و خانوادهاش را همسایه ی خود بدانند و من باز هم از خودم متنفر شدم وقتی که دستی برای کمک کردن به آنها دراز نشد.
ایرانی یعنی این؟ ایرانی یعنی ندیدن درد همسایهی خود؟... نه، کوروش، پدرِ بزرگ من، ایران بعد از خود را ببین. ایرانی که آن را آباد میخواستی، ببین! تمام تاریخ ایران لبریز بود از مهرورزیها، لبریز بود از احساس. اما حالا برای هموطنان و همشهریان جنوب شهری خود نیز، تره هم خرد نمیکنند چه برسد به یک بیگانه... بله... تمام مردم، افغانستانیها را بیگانه میدانستند، بیگانه میخواندند و مثل بیگانهها با آنها رفتار میکردند. کسانی که روزی دغدغهی ما و آنها یکی بود. همه برای سرافرازی ایران بزرگ، از جان مایه میگذاشتند و حالا یک مرز، یک دیوار، یک فاجعه، ما را از برادرانمان جدا کرده بود، آنها را بیگانه کرده بود. هیچکس هم بدش نمیآمد به این جدایی دامن بزند.
چه توقعی. وقتی شمال شهریها، اصلاً جنوب شهریها را نمیدیدند، هوطنان خود را به حساب ندیدههایشان میگذاشتند، به همشهریان خود اهمیتی نمیدادند، توقع نابهجایی بود که از آنها بخواهیم با افغانستانیها مثل برادر رفتار کنند.
بعضی از اقوام ما که شمال شهری بودند، وقتی به محله و خانهی ما میآمدند و با خانوادهی آقاسیّد آشنا میشدند، عاشق مرام او و شیفتهی خونگرمیاش میشدند. آقا سیّد با اصرار آنها را به خانهی محقر خود میبرد تا حداقل با یک استکان چای، آنها را مهمان کند. انگار آنها مهماننواز بودن را از پدران ما به ارث برده بودند و ما فرزندان ناخلف نیاکان خود بودیم.
هیچ بیمارستانی سیّد خانم را نپذیرفت و او در گوشهی اتاق تنگ و تاریک خانهی خود، به محبوبش پیوست، به خدایش. و غیر بعضی از مسجدیها، کس دیگری به تشییع جنازهی یک زن مسلمان نیامد. زبانم بند آمده بود وقتی که گامهای استوار ولی دستان لرزان عبد را زیر جنازهی مادرش دیدم. گلویم خشک شده بود وقتی که پیرمرد چاهکَن را مشغول کَندن قبر همسرش دیدم. نفسم به شماره افتاده بود وقتی که آن جنازهی پاک را در خاک میگذاشتند. اشکم جاری شده بود وقتی که خاک غربت را بر تن آن زن رنج کشیده میریختند، و هنگامی که عبد ، یک پسر بچهی 10 ساله در آغوشم گریه میکرد، نفسم بند آمده بود.
از آن روز به بعد، عبد دیگر کمتر حرف میزد. بیشتر بغض میکرد. البته تمام ساعات روز را با پدرش مشغول چاه کندن بود، اما از ساعت 10 یا 11 شب به بعد که میدیدمش، دیگر چیز زیادی نمیگفت. کنار همدیگر مینشستیم و به آسمان خیره میشدیم. ماه، عبد را به یاد مادرش میانداخت. میگفت: «اگه شبا به صورت مامانم نگاه نکنم، خوابم نمیبره»، و به ماه نگاه میکرد. این آخرین جملهی ی هر شبش بود. دیگر چیزی نمیگفت. حرف برای گفتن داشت، اما نمیگفت. از سختی کار شکایت نمیکرد. از دلِ شکستهی پدرش چیزی نمیگفت، از دلِ شکستهی خودش هم چیزی نمیگفت. از دوری مادرش، از دلتنگی آغوش مادرش و از شبهایی که ساعتها به یاد مادرش گریه میکرد، حرفی نمیزد. هیچوقت نمیگفت که شبها با پدرش از کوچه پس کوچهها به خانه میآیند تا کسی آنها را نبیند و طعنه نزند، اما من میدیدم، میفهمیدم.
مگر این مردم نمیدانستند که افغانی بودن افتخار آنهاست، همانطور که ایرانی بودن افتخار ماست؟ مگر این مردم نمیدانستند که بچهی بیمادر، دلش نازک است؟ مگر نمیدانستند که بچهی بیمادر را باید نوازش کرد؟ مگر نمیدانستند که مردِ همسر مرده را باید دلداری داد؟
بوف کور شبگردی، مردم را همنشین خود کرده بود.