تبليغاتX
دل نوشته های من
مي خواهم شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سايه‌ام چکانيده به او بگويم: اين زندگی من است!


دل نوشته های من








با سلام.

خیلی ممنون که از وبلاگ من دیدن می کنید. من داستان های خودم را در این وبلاگ قرار می دهم. اکثراْ کوتاه هستند اما شاید داستان بلند هم گذاشتم. شما هم اگر بخواهید می توانید داستان های خودتان را به ایمیل من ارسال کنید. پس از بررسی در وبلاگ قرار داده خواهد شد.

برای ادامه ی فعالیت وبلاگ نیازمند نظرات شما دوستان می باشم. خیلی ممنون که مرا از نظر خود بهره مند خواهید کرد.

با تشکر.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت 23  توسط دانیال ناصری  | 


با سلام.

در این پست تعدادی از کتابها و داستانهای زیبا و خواندنی را که در آرشیو خود داشتم، آپلود کردم و لینک آنها را در زیر برایتان قرار دادم. فایل ها پی دی اف می باشند. امیدوارم که استفاده کنید و لذت ببرید - البته به مرور بر تعداد این کتابها افزوده خواهد شد - اگر اثر خاصی را مد نظر داشتید، پیغام بگذارید و در صورت داشتن در آرشیو خود، آپلود خواهم کرد:

 

                                                    Password: Danyal Nasseri

 

شاهکار جاودانه ی صادق هدایت، کتابی که سال های سال در ادبیات ایران خوش درخشید و هنوز یکه تاز این عرصه می باشد. هدایت، این شاهکار را در ردیف بزرگترین آثار سوررئالیستی دنیا خلق کرد و هنوز هم منتقدین و نویسندگان بزرگی در سراسر دنیا از روی آن گردبرداری می کنند. به نظر من این داستان بزرگترین اثر داستانی در تاریخ ادبیات ایران است. برای جلوگیری از هرگونه تحریف در متن این اثر ماندگار، نسخ بسیاری از این داستان را جمع آوری و سپس با تطبیق آنها، متن موجود را تهیه کردم:

بوف کور - صادق هدایت

 


یکی از زیباترین و خواندنی ترین آثار هوشنگ گلشیری، داستانی که گلشیری ابتدا آن را با نام مستعار در خارج از کشور چاپ کرد و بعدها با نام ایشان در ایران چاپ شد. نثری زیبا و خاص که رابطه ای ناگسستنی با آفریننده ی خود، هوشنگ گلشیری دارد:

شاه سیاه پوشان - هوشنگ گلشیری

 


با خواندن این داستان کوتاه بسیار زیبا، فقط نام یک نویسنده در ذهن تداعی می شود: هوشنگ گلشیری:

بر ما چه رفته است باربد؟ - هوشنگ گلشیری

 


یکی از زیباترین و مفهومی ترین داستانهای کوتاه صادق هدایت (این نسخه، از سایت سخن می باشد):

آب زندگی - صادق هدایت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت 3  توسط دانیال ناصری  | 


از در و دیوار مدرسه غم می‌بارید. دیوارها کدر، شیشه‌ها شکسته، برگ درختان ریخته بود. پیرمرد فراش در گوشه‌ی حیاط، جاروی بلندی را به دست گرفته و برگ‌ها را که با زباله‌ها مخلوط شده بود، جارو می‌کرد. باد سردی می‌وزید. پیرمرد هر چند لحظه یک‌بار، دستش را جلوی صورتش می‌گرفت تا به وسیله‌ی بازدم خود، آنها را گرم کند. رنگ دستانش کبود بود. یادش می‌آمد که دیشب با این دست‌های زمخت، صورت دخترش ترگل را نوازش کرده بود. زبری دستش صورت ترگل را آزرده بود، و چه آزردگی شیرینی. دستش را به زلف بلند دخترش کشیده بود و موهای ترگل، لای ترکیدگی‌های پوست دستش گیر کرده بود.

وقتی به دست‌های کوچک ترگل که دیگر ظریف نبود، نگاهی انداخت... خجالت کشید. ترگل چهارده سالش بود ولی دستانش هیچ شباهتی با دستان هم‌سالان خود نداشت. از بس که در خانه‌ی همسایه‌ها رخت شسته بود، از بس که سوزن خیاطی به دستش رفته بود، از بس که برای همسایه‌ها سبزی خرد کرده بود، از بس که هنگام پاک‌کردن شیشه‌های شکسته‌ی مدرسه، دستش خراش برداشته بود...

پیرمرد آهی از سر خستگی کشید. اما خستگی او از یک روز کار سخت نبود، از یک عمر کار طاقت‌فرسا بود. دلش گرفت. نگاهش را به آسمان دوخت، آسمان هم دلش گرفته بود. ابرهای تیره مجال خودنمایی را از خورشید گرفته بودند. از بین این ابرها، حتی روزنه‌ای هم به سوی نور نبود.

اما... ناگهان برقی چشمش را زد. بادی شدیدتر وزیدن گرفت و پیرمرد شنید صدای رعد را... کاغذ‌پاره‌ها، برگ‌ها، زباله‌ی خوراکی‌ها، همه به هوا بلند شدند. انگار می‌خواستند چیزی را به یاد پیرمرد بیاورند. چند پاییز از عمرش گذشته بود تا به این پاییز رسیده بود؟

با دیدن کاغذپاره‌ها، یادش آمد که دیشب ترگل با او صحبت کرده بود، درباره‌ی کلاس امروز که قرار بود خانم معلم درس بپرسد. از رفتن ترگل به مدرسه، ساعتی بیشتر نگذشته بود که دلش برای او تنگ شد. اما حالا... حتماً در کلاس بود.

بچه‌ها به صف وارد کلاس شدند. بنای سر و صدا کردن گذاشتند. اما ترگل، انگار پژمرده بود. بیشتر کار کردن پدر او را خسته کرده بود. وقتی خطوط بی‌شمار صورت پدرش را می‌دید، وقتی کمر خمیده‌ی پدر را می‌دید، وقتی ترکیدگی‌های پوست دست پدر را می‌دید، به گوشه‌ای می‌رفت. بغض می‌کرد و با یک آه پدر، بغضش می‌ترکید. نمی‌توانست جلوی هق هقش را بگیرد. و حالا این پژمردگی یادگار چه شب‌های بسیار او بود.

تخته سیاه، سیاه‌تر از همیشه بود. باد سردی از لای پنجره‌ی نیمه‌باز کلاس، راهی به درون می‌جست. ترگل هر چقدر تلاش کرد که از پشت شیشه و از بین ابرهای تو در تو، کمی از خورشید را بچشد، نشد. دیگر صدای گنجشک‌ها هم نمی‌آمد. خفه شده بودند. شاید آنها هم بغضشان گرفته بود... صندلی‌ای که قرار بود تا چند دقیقه‌ی دیگر معلم به رویش بنشیند، دل ترگل را می‌لرزاند.

خانم معلم وارد شد. چیزی را به دست گرفته بود: تَرکه. ترکه بازمانده‌ای از نیاکان خلاق معلم بود. ترکه را در هوا تاب می‌داد. همه‌ی بچه‌ها در همان نگاه اول، طعم تلخش را چشیدند. معلم صدا زد: «ترگل، بخون... شعر رو بخون. حفظ کردی دیگه؟ آره؟...»

ترگل قلبش داشت از سینه بیرون می‌آمد. از جا بلند شد. تعادلش را به زور حفظ کرد. اما صدای لرزش استخوان‌های خودش را می‌شنید. شروع کرد: «بنی... بنی... آدم... اعضای یک... پیکرند...» معلم از جا در رفت. با چشم‌های از کاسه درآمده، سر تا پای ترگل را برانداز کرد. ترکه را به روی میز کوبید. دهانش را باز کرد و فریاد زد: «یکدیگرند... یکدیگرند... نه یک پیکرند...».

گوشه‌ی چشم ترگل، تر شد. دستهایش را به هم فشرد. انگشتان پایش را در کفش نیم پاره‌ی خود جمع کرد. یک قدم به عقب رفت. لرزش دستانش را نتوانست پنهان کند. ادامه داد: «بنی آدم... اعضای یکدیگرند... که در... در آفرینش... ز... زیک گوهرند... چو... چو... » .

 بغض سنگینی که از دیشب در گلویش لانه کرده بود، نفسش را بند آورد. معلم ترکه را بلند کرد. ترگل چشمش را بست. پلک‌هایش را به همدیگر فشار داد. دستش را جلوی صورتش گرفت. ترکه پایش را سوزاند و بغضش را ترکاند. ترکه‌ی معلم باز هم به هوا بلند شده بود که ترگل با صدای بریده بریده گفت: «خانوم... اجازه خانوم... آخه ما... نتونستیم درسو بخونیم... آخه سبزی‌های زهرا خانوم هنوز مونده بود... آخه شیشه‌ها هنوز کثیف بود...آخه ... ».

صدای خنده‌ی همکلاسی‌ها به هوا بلند شد. ابروهای معلم به یکدیگر پیوست. چشمش بازتر شد و این‌بار بلند‌تر فریاد زد: «بخون... ترگل اِدامشو بخون... وگرنه با این ترکه کبودت می‌کنم... بخون ترگل...». از میان هق‌هق بلند ترگل، صدای بریده و ضعیفش درآمد که: «چو... چو عضوی به... درد آورد... روزگار... دگر... دگر عضوها... را... نماند قرار... تو... تو کز... تو کز... ».

صدای ترگل قطع شد. هر چه به ذهنش فشار آورد، دیگر چیزی را به یاد نیاورد. معلم با چهره‌ای بر افروخته، با ترکه او را به باد کتک گرفت. صدای گریه‌ی ترگل بلندتر شد: «آخه ...خانوم ...ما ...».

- به من چه که سبزی پاک می‌کنی؟ به من چه که شیشه‌های خونتونو تو پاک می‌کنی؟ من ازت درس می‌پرسم، بلد نیستی. تو... منو مسخره کردی؟... هر دفعه به یه بهونه‌ای درس نمی‌خونی... میری دنبالِ بازی‌گوشی... به جای خیاطی کردن... بشین درس بخون... حالا می‌زنمت... می‌زنمت تا دیگه بهونه نیاری... اینقدر می‌زنمت... تا شعر رو یادت بیاد... اینقدر...

ترگل زیر ضربه‌های معلم خرد می‌شد، می‌شکست... به زمین افتاد. سرش بلند کرد تا چیزی بگوید، ولی... ترکه به صورتش خورد. اما باز هم از گفتن نماند: «یادم اومد... یادم اومد... تو کز... تو کز... محنت دیگران... بی‌غمی... نشاید... که نامت... نامت... نهند آدمی... ».

تو کز محنت دیگران بی غمی                            نشاید که نامت نهند آدمی

*   *   *   *   *

ترگل کتابش را ورق می‌زد. سرمشق شاگردان کلاس، سعدی بود و سرمشق معلم، ترکه‌اش...

 

 

اردیبهشت‌‌ماه 85

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت 2  توسط دانیال ناصری  | 


شب به تازگی فرارسیده بود. پشت پنجره، مردم هنوز بیدار بودند. مردها تازه از کار برگشته بودند و سرِ میز شام منتظر بودند. شهرام هم منتظر بود تا شام حاضر شود. می خواست که زود شام بخورد و بخوابد. پنج شنبه بود و شهرام، فردا را طبق معمول هر هفته به کوه می رفت. تابستان و زمستان برایش فرقی نداشت. همیشه، صبح جمعه راس ساعت 4 حرکت می کرد. اما این زمستان فرق داشت، مخصوصاً که از اواخر دیماه توده هوای سردی بر شهر خیمه زده بود. بارش مداوم برف از اول هفته، کار کوهنوردی را کمی سخت تر می کرد. اما شهرام به این چیزها کاری نداشت. مثل همیشه، قبل از شام کوله پشتی اش را آماده کرده بود.

جر و بحث امروز با یکی از همکاران، اوقاتش را تلخ کرده بود. از همکارش احساس نفرت شدیدی داشت. او همیشه از خدا حرف می زد و این برای شهرام آزار دهنده بود. به قول شهرام، او انسان احمقی بود که زندگیش را به دست یک موجود خیالی سپرده بود.

درب بطری را باز کرد و مقداری از نوشیدنی دلخواهش را در جام ریخت. در دلش گفت:« به سلامتیه خودم.» خنده ی تلخی کرد و جام را بالا زد. با شست دست راستش ضربه ای به زیر نمکدان زد تا تلخی نمک، تلخی امروز را از بین ببرد.

بعد از صرف شام ، به اتاق خوابش رفت. تمام مدت قبل از خواب را به کوهنوردی فردا فکر می کرد. قصد داشت از مسیر تازه ای برود که تا بحال نرفته بود.

روز جمعه و ساعت 30/4 بود که شهرام تازه به پای کوه رسیده بود. سرما بیداد می کرد. در چنین هوایی، کمتر کسی بود که به کوه بیاید. افراد خیلی کمی حضور داشتند که آنها، همه از مسافران همیشگی این راه پر پیچ و خم بودند. شهرام همیشه تنها می رفت، اما یک لحظه در دلش ترسی بوجود آمد که بهتر است امروز را تنها نباشد. ولی به این ترس اعتنایی نکرد.

آسمان تیره بود و خیال روشن شدن نداشت. برف سنگینی روی کوه نشسته بود و سوز سردی می آمد. بدون شک اگر در چنین هوایی، یک ساعت را بی حرکت در جایی می نشست، از سرما یخ می زد. به هر حال، به راه افتاد. راه را در دامنه در پیش گرفت تا به ایستگاه اول برسد. در مسیر، چند بار پایش سُر خورد اما تجربه ی زیادش به او کمک کرد که راه را تا آخر در پیش بگیرد.

بعد از ایستگاه اول، مسیر بسیار خطرناک تر می شد. اما عادت شهرام این بود که در طول مسیر، ترانه ی دلخواهش را زمزمه کند تا زیاد به مسیر فکر نکند. ولی اینبار، مسیر فرق کرده بود چون او از مسیر همیشگی صرف نظر کرده بود و در راه تازه ای قدم بر می داشت. طناب محکمی را به دور خودش پیچیده و گره زده بود و هر چند متری که می رفت، میخ بزرگی را در درون برفهای یخ زده فرو می کرد تا در صورت پیش آمدن خطر، خود را به آن وسیله نجات بدهد.

هر چه بیشتر در این مسیر خطرناک قدم بر میداشت، ترسش بیشتر می شد، اما غرورش به او اجازه ی برگشتن نمی داد. هیچوقت نمی خواست  شکست بخورد و از فکر شکست متنفر بود.

برف، روی کوه را یکدست سفید کرده بود. سفیدی برف، چشم شهرام را اذیت می کرد و کوه طوری یکدست شده بود که تشخیص پشتی و بلندی ها، کار بسیار سختی بود. اما شهرام به این چیزها اعتنایی نمی کرد. در مسیر به پیچ تازه ای رسیده بود که در نگاه اول وحشتناک به نظر می رسید. به پایین نگاه کرد. انتهای شیب، نامعلوم بود. کمی که دقت کرد، به نظرش آمد که در بالای یک دره ایستاده است. به مسیر ادامه داد. دوباره ایستاد و طناب را محکم تر کرد. جای میخ را در برفها عوض کرد و دوباره چند متری را جلو رفت. دستش را به سمت میخ برد تا آن را از جا دربیاورد و چند متری جلوتر، آن را در برف فرو کند. اما قبل از اینکه میخ را از جا دربیاورد، احساس خستگی کرد. کوله را از پشتش در آورد و در کنار پایش گذاشت. ناگهان کوله روی برف سُر خورد و به پایین غلتید. شهرام دستش را دراز کرد تا آن را بگیرد اما نتوانست. بی توجه به محل خطرناکی که در آن ایستاده بود، به طرف کوله پرید. باز هم دستش نرسید ولی ایندفعه، خودش هم به طرف دره غلت خورد. تلاش می کرد تا خودش را نگه دارد، اما نمی توانست. می خواست از گیاهانی که سر از برف بیرون آورده بودند بگیرد، اما نتوانست. به دره رسید. دوباره تلاش کرد اما از دره با سرعت به پایین پرتاب شد. مرگ را در پیش چشمش دید. چشمش را از ترس، بست. ناگهان ضربه ی شدیدی به کمرش وارد شد و بین زمین و هوا معلق ماند. با ترس و لرز، چشمش را باز کرد. طناب او را نجات داده بود. اما هنوز از دره آویزان بود. می ترسید که نگاهی به پایین دره بیاندازد. طناب را محکم چسبید. تلاش می کرد تا خودش را به بالا بکشد اما شدت ترس و اضطراب، نیرویش را گرفته بود. دوباره طناب را محکم چسبید. چند دقیقه ای را به همان حالت ماند. شدت سرما را حس می کرد اما نمی توانست کاری بکند. خودش را مقهور قدرت طبیعت می دید. اینبار دیگر شکست خورده بود.

در دلش چیزی را احساس کرد. به یاد حرفهای همکارش افتاد که همیشه از خدا حرف می زد، از قدرت خدا می گفت. همیشه می گفت که در مواقع سختی از خدا کمک می خواهد.

ناگهان فکری به ذهنش رسید. به یاد خدا افتاد. شروع به نجوا کرد:

ـ  خدایا... همه میگن تو خیلی بزرگی. من تا حالا اعتقاد نداشتم اما حالا... حالا که اینجا گیر افتادم، همه چی فرق کرده. مطمئنم که تو رو حس می کنم. می دونم که هستی. می دونم که اینجایی. کمک کن. اشتباه کردم. منو ببخش. قول می دم اگه منو از اینجا نجات بدی، آدم خوبی بشم. کارایی که تا حالا کمی کردم، کنار می گذارم. قول می دم. خدایا... خدایا... کمکم کن...

شروع کرد به گریه کردن. همینطور طناب را محکم چسبیده بود تا مبادا رها شود. از شدت ترس، هنوز چشمش را باز نکرده بود. اما... ناگهان احساس کرد که صدایی به گوشش می رسد. احساس کرد کسی با او حرف می زند. هرچه بالای سرش را نگاه کرد، کسی را ندید. دقت کرد... متوجه شد که این صدا با صداهایی که تابحال شنیده است، فرق دارد. فهمید که صدایی آسمانی را می شنود. سرش را بالا آورد، خوب گوش داد:

ـ  اگر به حرفهایت اطمینان داری، اگر به خدا و بودنش اعتقاد داری، طناب را بِبُر... طناب را پاره کن... ببر.

وحشت تمام وجودش را فرا گرفته بود. مطمئن بود که این صدا، یک صدای عادی نیست. مردد مانده بود که طناب را ببرد یا نه. با ترس و لرز دستش را به سمت جیبش برد. چاقویی را بیرون آورد. آن را به سمت طناب برد. خواست که طناب را پاره کند... اما... نه... نمی توانست... تردید داشت. دوباره صدا طنین انداز شد:

ـ  اگر به خدا و بودنش اعتقاد داری، طناب را ببر. خدا تو را کمک خواهد کرد.

اما او تردید داشت. مطمئن بود که اگر طناب را ببرد، از دره به پایین پرتاب خواهد شد و خواهد مرد. چاقو را از دستش رها کرد و محکم تر از قبل به طناب چسبید. چشمش را بست و به حال خودش گریست.

* * *

چند روز بعد، گروهی از کوهنوردان از آن منطقه عبور می کردند که ناگهان با صحنه ی عجیبی روبرو شدند: مردی را دیدند که از دره ای آویزان بود. به طنابی چسبیده بود و در همان حال یخ زده بود، در حالی که با زمین، کمتر از دو سه متر فاصله داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386 ساعت 3  توسط دانیال ناصری  | 


نمي‌دانستم در چه گندي، اما فرو رفته بود. قبلاً انگار زنش را بيشتر دوست داشت، زندگيشان هم خوب بود. هر روز صبح اول وقت سرکار مي‌رفت و تلاش مي‌کرد که زندگيشان را بهتر کند. اما اين اواخر بعضي وقت‌ها از زير کار در مي‌رفت. مرخصي‌هاي ساعتي که به خودش مي‌داد مرا بيشتر مشکوک مي‌کرد. گاهي وقت‌ها، نمي‌دانم چرا اما دلم به حال همسرش مي‌سوخت. يک زن خانه‌دار و زيبا و باسليقه. اما سعيد انگار به عمد مي‌خواست پايه‌هاي زندگيشان را نابود کند، يا شايد فکر مي‌کرد که اگر کارهاي مشکوکش را از همسرش پنهان کند هيچ مشکلي پيش نخواهد آمد. نمي‌دانست که همه‌ي اين کارها، حتي اگر همسرش هم متوجه نشود، از عشق و علاقه‌اش به زندگي مي‌کاهد. بي‌قيد بودن عادت قبل از ازدواج او بود اما انگار بعد از دو سال که از زندگي مشترکشان مي‌گذشت، دوباره مي‌خواست به همان عادت پيشين خود برگردد. ازدواج يک تعهد بود و او بي‌علاقه به مسئوليت‌پذيري. دوست داشت هميشه در اختيار خودش باشد. هر وقت که دلش خواست سرکار برود، هر وقت که دوست داشت کارش را تعطيل کند، هر زمان که ميلش کشيد با دوستانش به گردش برود، و به هيچ عنوان به فکر همسرش نبود. نمي‌دانست که هر وقت دير به خانه مي‌رود، نگراني‌ها افکار همسرش را محاصره مي‌کنند و همين نگراني‌هاست که آن چين و چروک‌ها را بر صورت همسر جوانش انداخته بود. و شايد همين چهره‌ي کم و بيش شکسته‌ي همسرش بود که او را نسبت به زندگي مشترکشان بي‌تفاوت کرده بود.

از سه ماه پيش کشيدن سيگار را شروع کرده بود اما در اين يک هفته‌ي اخير، به تعداد سيگارهايي که در روز مي‌کشيد، اضافه کرده بود. مثلاً همين يک‌شنبه بود که وقتي به سرکار آمد يک پاکت سيگار را، کامل، در جيب پيراهنش ديدم اما ساعت پنج که داشت مغازه‌اش را مي‌بست، آخرين سيگار را از پاکت برداشت و پاکتش را به سطل زباله انداخت. روزي سه نخ، بعد از صبحانه و نهار و شام، حالا شده بود روزي يک پاکت آن‌هم فقط از ساعت هشت صبح تا پنج بعدازظهر. در اين يک‌ماه آخر، هيچوقت حواسش به کار نبود. گاهي مي‌شد که کارش داشتم و مي‌خواستم که سريعاً تلفني با او صحبت کنم، اما هر چه تماس مي‌گرفتم، تلفن را پاسخ نمي‌داد. و وقتي که به مغازه‌اش مي‌رفتم، مي‌ديدم که نشسته است و خيره به يک گوشه نگاه مي‌کند. چند باري صدايش مي‌کردم تا بالاخره متوجه آمدن من مي‌شد. تا مرا مي‌ديد چند کاغذ را جلويش پخش و پلا مي‌کرد که مثلاً دارم کارم را انجام مي‌دهم، شايد يادش رفته بود که شغل او با دستگاه سروکار دارد و با چند کاغذپاره نمي‌تواند تظاهر به انجام کار کند.

قبلاً تماس‌هاي تلفني‌اش کمتر بود اما تا همين ديروز، هر وقت که از جلوي مغازه‌اش رد مي‌شدم، مي‌ديدم که گوشي تلفن در دستش است و با فرد پشت تلفن مشغول جر و بحثي شديد است. امروز صبح بود که تصميم گرفتم براي بار اول و آخر از کارش سر در بياورم. به در مغازه‌اش رفتم، داشت با تلفن صحبت مي‌کرد و مطابق معمول انگار مي‌خواست که شخص پشت تلفن را خفه کند. وقتي که برگشت تا درب گاوصندوق را باز کند - مثل اينکه به پول احتياج داشت - يواش‌يواش درب مغازه‌اش را باز کردم و وارد شدم و آرام بر روي صندلي نشستم. ناگهان چنان فريادي زد که کم مانده بود از جا کنده شوم:

- آشغال چقدر بهت گفتم مواظب باش؟ حالا من با تو و اون توله‌سگ چيکار کنم؟ مگه من چقدر درآمد دارم که واسه من خرج تازه تراشيدي؟... بيا... تو گاوصندوق به اين بزرگي پنجاه تومنم پول پيدا نمي‌شه.

صداي مبهمي از آن‌طرف تلفن آمد که انگار مي‌خواست با فريادش مغازه را خراب کند و شايد هنوز حرفش تمام نشده بود که سعيد دوباره داد زدن را از سر گرفت:

- تو غلط کردي! واسه چي گذاشتي سه ماه بگذره بعدش به من بگي؟ من همون موقعشم حدس مي‌زدم ولي توي گوسفند همش گفتي نه،نه... هيچي نيست. حالا يهو اومدي مي‌گي من حامله‌ام؟ همينو مي‌خواستي، آره؟

شوکه شده بودم. هيچ فکرش را نمي‌کردم که سعيد اينطور با زندگي خودش بازي کرده باشد و همه چيز را خراب. روابط ناسالم با يک زن ديگر، آن هم از طرف يک مرد متأهل، و کشمکشي چند ماهه که انگار مي‌خواست با به دنيا آمدن يک بچه‌ي بي‌گناه، لکه‌ي ننگي بر دامن مادر و پدر نامشرعش بگذارد. يک لحظه خودم را در ميان تمام اين فلاکت‌ها تصور کردم... ذهنم گُر گرفت. با نگاهي غضب‌آلود به سعيد که انگار هنوز متوجه حضور من نشده بود، از مغازه‌اش بيرون رفتم و درب را به هم کوبيدم. آمدم و پشت صندلي نشستم و سعي کردم که بر اعصاب خودم مسلط بشوم. شاگردم شايد از چهره‌ي خشمگين من ترسيده بود که يک ليوان آب يخ آورد و جلويم گذاشت. من هم جواب محبتش را دادم و و با عصبانيت ليوان را به ديوار کوبيدم. فکر آن فاجعه ذهنم را فلج کرده بود: مردي که يک زندگي ساده داشت، همسري که دوستش داشت و با تمام وجود سعي مي‌کرد که پايه‌هاي زندگي‌شان را محکم‌تر کند. اما حالا يک زن ديگر به زندگي آن مرد آمده بود و نتيجه‌ي روابط نامشروعشان هم يک بچه‌ي بي‌گناه بود. بچه‌اي که شايد هيچوقت نمي‌فهميد در شناسنامه نام پدر واقعي‌اش ثبت شده است يا نه. شايد هم در شناسنامه‌اش اصلاً نام پدر وجود نداشته باشد. تنها چند ثانيه فکر کردن به آينده‌ي آن بچه کافي بود تا براي هميشه از سعيد و زندگي کثيفش متنفر شوم.

حدود نيم ساعت بود که در افکار پريشانم غوطه‌ور بودم. در همين حين همسر سعيد را ديدم که داشت به طرف مغازه‌ي شوهرش مي‌رفت. چه شوهري! به نظرم او هم متوجه اين افتضاح شده بود و يا حداقل شک کرده بود. در يک لحظه، قاطعانه تصميم گرفتم که بروم و همه چيز را به او بگويم. سريع بلند شدم و به دنبالش رفتم. چند بار صدايش زدم:« حميده خانوم... حميده خانوم...» اما صدايم را نشنيد و قبل از اينکه به او برسم، به داخل مغازه‌ي سعيد رفت.

در تصميمی که گرفته بودم هيچ شکي نداشتم. من هم به درون مغازه‌ي سعيد رفتم تا جلوي او همه چيز را به همسرش بگويم. هنگامي که مي‌خواستم دستگيره‌ي درب را بچرخانم و به داخل بروم، ديدم که سعيد مقداري پول را به همسرش داد. وارد مغازه شدم. سلام کردم، سعيد بعد از اينکه جواب سلام مرا داد به همسرش گفت:«وايسا منم باهات ميام. بذار در مغازه رو ببندم.» همسرش جواب داد:«اي بابا، يه سونوگرافي که ديگه چيزي نيست، خودم مي‌رم، تو هم نمي‌خواد الکي در مغازه رو ببندي.» سعيد با اخم خوشايندي گفت:« مي‌خوام ببينم اين توله‌سگ پسره يا دختر.» همسرش با خنده جواب داد:«چيه؟ تو که تا همين نيم ساعت پيش مي‌خواستي منو پشت تلفن خفه کنی، حالا حس پدريت گل کرده؟... پس اگه مي‌خواي بياي زود باش... يالا...»

من خجالت‌زده و بدون اينکه حرفي بزنم از مغازه‌ي سعيد بيرون آمدم و به مغازه‌ام برگشتم تا اين‌بار به افتضاح ذهني خودم فکر کنم.

سعيد هنوز برنگشته است و من نمي‌دانم که آيا از اين موضوع به او حرفي بزنم يا نه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386 ساعت 13  توسط دانیال ناصری  | 


نگاه می‌کنم. سکوت وحشتناکی حکم فرماست. فقط دو یا سه نفر را می‌بینم که نشسته و یک دستشان را به روی زمین گذاشته‌اند و زیر لب، چیزی را زمزمه می‌کنند. نگاهی به اطرافم می‌اندازم. درخت‌های کاج در دل آسمان فرو رفته‌اند. به گمانم نزدیک غروب است. سرمای باد را روی گونه‌هایم حس می‌کنم. تنها خوبی کاج‌ها این است که همیشه سبز هستند و کمی از حس پاییز را می‌گیرند. چون اینجا همیشه پاییز است. حتی اگر در بهترین روز بهار به اینجا بیایی، باز هم پاییز است که بیداد می‌کند. گورستان یک فصل دارد، آن هم پاییز. اما این کاج‌ها یک وجهه‌ی دیگر هم دارند. وقتی به ساقه یا برگ‌های سوزنی‌شان نگاه می‌کنم، انگار ذره‌ای از وجود خودم را می‌بینم که کاج در تمام این مدت از بدن من خورده است!

دست‌هایم را به هم می‌مالم. کلاهم را تا روی ابروهایم پایین می‌کشم، یقه‌ی بارانی‌ام را جمع می‌کنم. به سیما می‌گویم: «پاییز پارسال رو یادت میاد، اومدیم همینجا؟ البته چند تا قطعه بالاتر. اومده بودیم به دوستت لیلا سر بزنیم. تو گفتی که دلم برای لیلا تنگ شده، بریم سر قبرش، یه کم باهاش حرف بزنم. یادته؟»

باد، گرد و غبار را به هوا بلند می‌کند. پلاستیک سیاهی را می‌بینم که به هوا بلند می‌شود. در اثر باد، کمی می‌چرخد. بالا می‌رود، پایین می‌آید. دوباره می‌چرخد. سردرگم است. نمی‌داند به کدام ساز باد برقصد. هنوز در هواست. به زمین می‌افتد و دوباره به هوا بلند می‌شود. و باز هم شروع می‌کند به چرخیدن. با چرخش خود، دایره‌ای می‌سازد که کوچک و بزرگ می‌شود. هنوز سردرگم است. مقصدی ندارد. نمی‌تواند از دست باد فرار کند، به هر جا که می‌رود باد هم حضور دارد. همه جا تحت فرمان باد است که گاهی هم بی‌رحم می‌نماید. این باد، حتی درخت‌های کاج را هم به لرزه در می‌آورد. کاج‌های استوار هم، اسیر پنجه‌ی باد هستند. و فقط این باد است که رهاست. آزاد است. بر همه چیز اثر می‌گذارد و از هیچ چیز تأثیری نمی‌گیرد.

تنها دستی که بر روی این گورهای تگ افتاده و نزار کشیده می‌شود، دست باد است. تنها رهگذر مقیم این گورستان، باد و اوست که همیشه همدم مرده‌های بی‌حالت اینجاست. باز هم سرمای آن را به روی گونه‌هایم حس می‌کنم. منتظرم سیما بگوید که صورتت از سرما سرخ شده است، اما نمی‌گوید. می‌پرسم: «سیما سردت نیست؟»... جوابی نمی‌دهد.

خورشید پشت کوه بی‌بی شهربانو، به دنبال پناهگاهی می‌گردد تا خسته از یک روز طاقت‌فرسا، غروب کند. هنوز هم پرتو بیجان خورشید، روی صورتم می‌لغزد. حالا دیگر آن دو سه نفری که در ابتدا دیده بودم، رفته‌اند. صدای ناله‌ی زنی را از دور می‌شنوم. اما کمی آن‌طرف‌تر، مردی می‌آید که سیب به دستش است و خوشحال. از سیما می‌پرسم: «ما چرا هیچوقت سیب نمی‌خوریم؟» ولی او در عوض می‌گوید:« همین که ناله نمی‌کنیم، جای شکرش باقیه».

او همیشه جواب‌های سرسری می‌دهد. از حرف زدن زیاد خوشش نمی‌آید، بیشتر دوست دارد بشنود.

- سیما بذار برات یه خاطره تعریف کنم. دوست داری؟

- آره رضا، تعریف کن.

- یادم میاد چند سال پیش با مادربزرگم اومدیم اینجا که بریم سر خاک خواهرش. وقتی وارد گورستان شدیم مادربزرگم یه حالت عادی داشت، اما به محض اینکه قبر خواهرش رو دید، زد زیر گریه. مدام گریه می‌کرد. من هیچوقت نفهمیدم چرا. مگه تو فاصله‌ی در گورستان تا قبر خواهرش چه چیزی تغییر کرده بود؟ بعد من بهش گفتم که مادرجون به جای گریه کردن یه کمی فاتحه بخون. گریه‌ی تو که برای خواهرت فایده‌ای نداره. اما اون همه‌اش گریه می‌کرد. مدام دماغ بالا می‌کشید. من فکر می‌کنم که حال خواهرش از این کار به هم می‌خورد. ولی به هر حال... زمان گذشت تا همین دو سال پیش مادربزرگم هم فوت کرد. اومدیم سر قبرش. گریه نمی‌کردم، چون می‌دونستم که داره به مادربزرگم خوش می‌گذره، آخه اون آدم خیلی خوبی بود. ولی بازم براش فاتحه می‌خوندم. وقتی از گورستان برگشتیم، همه طوری نگاهم می‌کردند که انگار از دست من ناراحت‌اند. وقتی دلیلش رو فهمیدم، گفتم شما که باید خوشحال باشید، آخه مادرجون آخرای عمرش مدام مریض بود، وقتی مرد، راحت شد. به خاطر این حرفم، یه سیلی محکم از پدر بزرگم خوردم. تازه اونجا بود که به خاطر فوت مادرجون ناراحت شدم. ولی همونجا هم بود که فاتحه خوندنم قطع شد... چند هفته‌ی پیش همه‌ی فامیلامون اومدن اینجا، یادته که؟ یکی از زنهای فامیل مدام گریه می‌کرد و دماغ بالا می‌کشید. من حالم داشت به هم می‌خورد. یه دفعه دیدم یه پسر بچه با یه سبد پره میوه داره میاد. متوجه شدم، مادرم به جای گریه کردن داره فاتحه می‌خونه.

*   *   *   *   *

راستی، یادم رفت بگویم که در دنیای ما مرده‌ها هم، بارانی و کلاه می‌دهند. آخر اینجا هم پاییز و زمستانش سرد است. راستش منزل ما فقط یک گور تنگ و تاریک است که همیشه سرد است. بعضی وقتها که مادرم فاتحه می‌خواند، برایم یک چراغ نفتی می‌آورند تا گورم کمی گرم شود.

خورشید دیگر غروب کرده است، باید بروم. اما این‌بار هم مثل همیشه، روی سنگ قبرم را می‌خوانم:

 

رضا یادگاری

تاریخ تولد  :    22/1/1355

                                              تاریخ وفات  :    22/1/1377

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386 ساعت 8  توسط دانیال ناصری  | 


آسمان داشت رنگ عوض مي‌کرد مثل بقيه‌ي چيزها. مثل برگ‌ها، درخت‌ها، مثل آدم‌ها. آدم‌هايي که زماني در خانه‌هاي کاه و گلي زندگي مي‌کردند و حالا مي‌خواستند خود را در برج‌هاي بلند و رنگارنگ زنداني کنند. آدم‌هايي که الاغ‌هايشان يا سياه بود يا سفيد و يا قهوه‌اي و حالا در ماشين‌هاي پر زرق و برقشان و پشت چراغ قرمز منتظر بودند تا سبز شود. منتظر عوض شدن رنگ چراغ بودند.

اين رنگ عوض کردن‌ها بود که آنها را نشان مي‌داد. زن اگر هميشه سبز بود، ديگر توجه کسي را به خود جلب نمي‌کرد، بايد گاهي سفيد مي‌شد گاهي سياه و گاهي مثل جعبه‌ي مداد رنگي. همه چيز در حال تغيير بود. پاي سفره نشستن و خرد کردن نان و ريختن در آبگوشت، حالا جايش را به رستوران‌هاي رنگارنگ با نام‌هاي دهنان پر کن و ميزهاي شاهانه با نورپردازي‌هاي دلربا داده بود.

« مرگ من نزديک است، دو سه روزي شايد، و کسي نيست که با عشق به گل‌هاي اتاقم برسد... » فروغ زندگي از ميان رفته بود و جايش را به لوسترهاي گران‌قيمت داده بود. همه، شايد، گلها را دوست داشتند اما آنها را از شاخه‌ها مي‌چيدند تا پژمرده شوند. ديگر کسي در آپارتمان محقر اما مجلل خود گل‌هاي زنده را نگه نمي‌داشت، همه چيز مصنوعي شده بود، حتي عشق. چيزها آن‌قدر مبتذل شده بودند که ديگر وقتي براي بادبادک هوا کردن نمانده بود. خنده‌دار بود اگر کودکي از سر اخلاص مي‌خواست که در نبرد با باد، بادبادکش را به اوج بفرستد. البرز آن‌قدر دود گرفته بود که ديگر حتي آزش هم نمي‌خواست که از آن بالا رود تا بري از جان رها کند و مرز ايران و توران را دور. ديگر اکنون کاوه هم ترديد داشت و ضحاک محکم و پابرجا نشسته بود و هنوز هم مارهاي روي دوشش را از مغز آدميان سير مي‌کرد، و مردم هنوز در حال رنگ عوض کردن بودند و در اين زندگي ننگين با دست‌هاي خون‌آلود، گلوي طبيعت را مي‌فشردند تا مادر خود را بکشند.

غروب شده بود. مردم خورشيد عشق را از زندگيشان بيرون رانده بودند تا برود و پشت کوه‌هاي نفرت بميرد. حالا ديگر ابرهاي غرور بودند که حتي کورسوي نور ستارگان دور دست را نيز خاموش مي‌کردند و در اين شب ابدي ناآرام، مردم هنوز در زير نور چراغ‌هاي ساختگيشان، در حال رنگ عوض کردن بودند.

همگي خسته و دل‌مرده زير بار سنگين خود از اين سو به آن سو مي‌رفتند، کوله‌باري که پر بود از نقاب‌هاي رنگارنگ تا پشت هر کدام از آنها ننگ آدم بودن را بر پيشاني پنهان کنند.

اين بود تمام دنيايي که ضحاکان ساختند تا هميشه بر مسند حکومت خود تکيه زنند.

+ نوشته شده در  شنبه 5 آبان1386 ساعت 13  توسط دانیال ناصری  | 


پیرمرد افغان را همه می‌شناختند. پیرمرد چاه‌کَنی که در محل به آقا سیّد معروف بود... درست مثل افرادی که برای پیدا کردن یک کار بهتر، از خانه و شهر خویش دل می‌کَنند و به توده‌ی بی‌رحم تهران می‌چسبند. او هم به همراه خانواده‌اش به ایران و تهران آمده بود تا با یک کار شرافتمندانه، چرخ زندگی‌اش را مردانه بچرخاند. اما مشکل او و دیگر هموطنانش روشن بود، آنها نمی‌توانستند و یا اینکه مردم تهران و دیگر شهرهای ایران نمی‌خواستند که افغان‌ها در جریان این کشور به راه بیافتند و زندگی کنند.

خیلی سخت بود پیوستن به توده‌ای که نمی‌خواست آنها را در خود هضم کند. آقا سیّد که در آن سال‌ها جوان‌تر بود، هرچه به آسمان نگاه می‌کرد، می‌دید که با آسمان کشور خودش فرقی ندارد، خاک همان بو را داشت و بارانش هم بر سر همه می‌بارید، درست مثل افغانستان و از همه مهم‌تر اینکه او هم مثل دیگران، انسان بود. تنها خواسته‌اش این بود که شکم زن و بچه‌اش را با نان حلال سیر کند. در گردباد هولناک این شهر بی‌سر و ته، به خدایش دل بسته بود و دیگر هموطنانش، شاید هم به یک ایرانی خداشناس. ایرانی‌ای که خونگرم بودن، فقط مُهری بر پیشانی نیاکانش نباشد. ایرانی‌ای که مهمان‌نواز بودن را بفهمد، ایرانی‌ای که دچار مرض جهانیِ امروزی بودن نشده باشد. ایرانی‌ای که صمیمی باشد، او را برادر بنامد و به برادر بودن با افتخار کند. مگر او چه چیزی کم داشت؟ از خروس خوان تا بوق سگ مردانه کار می‌کرد. پول زحمتش را در می‌آورد، نان بازویش را می‌خورد. می‌فهمید که احساس چیست. عشق را می‌دانست، می‌دانست که عشق یعنی وطن. اما اگر این مرزهای جدایی را بر می‌داشتند، مگر همین ایران وطن او نبود؟ مگر در روزگاری دور، نیاکان او در این خاک زندگی نمی‌کردند؟ اما انگار تمام گرد و غبار این تاریخ خاک‌گرفته، بر پیشانیش نشسته بود. تاریخی که به قدمت هویت او بود. هم‌سن و سال افکار او بود. وقتی که بچه بود، در زمین‌های همین تاریخ یخ‌زده بازی می‌کرد. تاریخی که حالا با بهت به امروزی‌ها نگاه می‌کند. تاریخی که به قدمت مادها بود، به کوبندگی فریادهای صلح کوروش کبیر بود، به استواری گام‌های سورِنا بود. اما، ایرانِ کوروش کجا و ایرانِ ما؟

از خودم متنفر می‌شوم وقتی که حتی نام همسایه‌ام را نمی‌دانم. همسایه‌ای که می‌تواند از برادر به من نزدیک‌تر باشد. همسایه‌ای که می‌تواند در سختی‌ها از من دستگیری کند، درست مثل همان آقا سیّد.

آن وقت‌ها که ما با آقا سیّد و خانواده‌اش همسایه بودیم، من سن زیادی نداشتم، اما خوب یادم است، از پنج سالگی به بعد را خیلی خوب به یاد دارم، چون حوادثی که در آن زمان دیدم با افکار من که یک کودک خردسال بودم تناقضی آشکار داشت.

پدرم می‌گفت که درست در همان سالی که من به دنیا آمدم، با آقا سیّد و خانواده‌اش همسایه شدیم. در واقع کسی که بعدها مدیر مدرسه‌ی ما شد و همسایه‌مان بود، یک خانه‌ی دو طبقه داشت که طبقه‌ی پایین آن را با منّت تمام به آقا سیّد اجاره داد. من هم از وقتی که چشم باز کردم و اطرافم را دیدم، آقا سیّد را هم شناختم. خانواده‌ی او را خانواده‌ی خود می‌دانستم و فرزندانش را خواهر و برادرهای خود. از کودکی دلبستگی شدیدی به آنها داشتم. عبدالله، کوچکترین فرزند آقا سیّد،که ما او را «عبِد» صدا می‌زدیم، هم‌سن و سال من بود و ما همیشه با همدیگر بودیم. تمام بازی‌هایمان با هم بود، گردش‌هایمان با هم و حتی وقت غذا خوردنمان نیز هم‌زمان بود. شب‌های بهار و تابستان، من روی تراس رختخوابم را پهن می‌کردم و او هم در حیاط، و با همدیگر صحبت می‌کردیم. هر کدام که زودتر از خواب بیدار می‌شد، دیگری را هم بیدار می‌کرد و دوباره همان روز و شب.

یک جمعه‌ی داغ تابستان بود. آفتاب، پیر و جوان و کودک نمی‌شناخت و همه را می‌سوزاند. یواشکی به تراس آمدم و عبد را صدا زدم. گفتم:

- وقتی ناهار خوردی، بیا با هم بریم زمین بیابونی.

من و عبد به همراه دیگر بچه‌های محل، یک قسمت از بیابان روبروی خانه‌مان را انتخاب کرده بودیم تا آنجا را برای فوتبال آماده کنیم. بعد از نهار، عبد آمد و وقتی به آنجا رسیدیم، طبق قرار همه‌ی بچه‌ها حاضر بودند. حدود نیم‌ساعت بود که مشغول جمع‌کردن سنگ‌ها از روی زمین بودیم. همگی خسته و کوفته روی زمین افتادیم تا کمی استراحت کنیم. یکی دو دقیقه که گذشت، عبد من را صدا زد و در حالی که به سمت خیابان اشاره می‌کرد، گفت:

- اون دو تا کین؟ می‌شناسیشون؟

- اسمشونو نمی‌دونم، ولی مال کوچه درختین.

- نکنه بخوان زمینمونو بگیرن؟ اینجا مال ماس. ما صافش کردیم. اگه می‌خوان، خودشون برن یه جای دیگه رو صاف کنن.

آن دو نفر نزدیک‌تر شدند. حدود 17- 18 سال سن داشتند و تقریباً از هر کدام از ما 11 سال بزرگتر بودند. یکی از آنها داد زد:

- هوی بچه افغانی، بیا اینجا بینم.

عبد هنوز از جایش بلند نشده بود که یک سیلی محکم به گوشش خورد:

- اینجا چیکار می‌کنین؟ با زمینِ ما چیکار دارین؟

عبد از شدت ترس حتی جرأت نمی‌کرد گریه کند. اما وقتی شروع کرد به حرف زدن، بغضش را می‌شد تشخیص داد:

- مَ...مگه چیکار کردیم؟ می‌خوایم... می‌خوایم زمین فوتبال درست کنیم.

- زمین فوتبال؟... غلط کردی...

با لگد محکم به کمر عبد کوبید. من و چند نفر دیگر بلند شدیم. فکر می‌کردیم که تعداد ما بیشتر است و می‌توانیم از پس آنها بر بیاییم. هر کدام چند سنگ را در دست گرفته بودیم. یک‌دفعه دیگری داد زد:

- ما فقط با این افغانیه کار داریم... هوی... ببینم... تو هم افغانی‌ای؟

محکم با مشت به کتف نصرالله کوبید. ما هم دیگر طاقت نیاوردیم و آنها را سنگ‌باران کردیم. به هر حال کتک مفصلی خوردیم و با صورت‌های زخمی و بینی‌های خونین، به خانه برگشتیم. نیم‌ساعت بیشتر طول نکشید که برادر من و برادر نصرالله و پدر یکی از بچه‌ها، تلافی کتکی را که خورده بودیم، بر سر آن دو نفر در آوردند. اما چیزی که تا مدت‌ها ذهن مرا مشغول کرده بود، این بود که:

- مگه اونروز جمعه نبود؟ پس چرا بابای عبد خونه نبود؟

بعدها فهمیدم که درآمد آقا سیّد آنقدر کم بود که مجبور می‌شد حتی جمعه‌ها هم از اول صبح تا آخر شب کار کند.

...اواخر تابستان بود و من و کریم هم باید از اول مهر به کلاس اول ابتدایی می‌رفتیم. اولین روزی که به مدرسه رفتم، اتفاقی افتاد که باعث شد برای همیشه از مدرسه متنفر شوم. مرد میان‌سالی که در محله‌ی ما، مجسمه‌ی اخلاق و ادبش می‌دانستند، معلم ما شده بود، آقای رضایی. اما من هیچوقت نفهمیدم که چرا مردم به او احترام می‌گذارند. مگر او از اخلاق و انسانیت، چیزی می‌فهمید؟

وقتی که به کلاس آمد، خودش را معرفی کرد. بیشتر بچه ها او را می‌شناختند. از روی لیست شروع به حاضر غیاب کرد، جلوی اسم بعضی از بچه‌ها، علامت می‌گذاشت. وقتی خواندن اسامی تمام شد، بلند شد و ایستاد.گفت:

- اونایی که اسمشونو می‌خونم، تو ردیف آخر کلاس می‌شینن.

هیچکدام از کسانی که اسمشان را خواند، بلند قد نبودند. عبد هم بین آنها بود. گفتم:

- آقا اجازه... می‌شه من و عبدالله حسینی پیش هم بشینیم؟

- اونایی که اسمشونو خوندم... همه‌ی افغانیا... تو ردیف آخر کلاس بشینن.

وقتی که عبد از کنار دستم بلند شد، احساس کردم نمی‌توانم جلوی بغضم را بگیرم. مگر افغانی یا ایرانی بودن چه فرقی داشت؟ آن موقع اصلاً نمی‌دانستم که افغانی یعنی چه. در آن لحظه آرزو می‌کردم که کاش من هم افغانی بودم تا می‌توانستم در کنار عبد بنشینم. جناب مجسمه‌ی اخلاق، ما را محروم کرده بود یا آنها را؟ و همه‌ی افغان‌ها تا آخر سال در ردیف آخر کلاس نشستند. مهم نبود که قدشان کوتاه است یا بلند، مهم نبود که چشمشان ضعیف است یا نه، به گفته‌ی معلم باید آخرِ کلاس می‌نشستند. جالب آنجا بود که وقتی پدران بعضی همکلاسی‌ها از جریان با خبر شدند، از معلم بی‌هویت بسیار تشکر کردند. معلم، روح ایرانی بودن را آزرد، از خودش رنجاند و کُشت. این اتفاق باعث شد که سال‌های بعد، همان همکلاسی‌هایی که همه با هم دوست و رفیق بودند، افغان‌ها را مسخره کنند. مگر یک بچه‌ی هفت‌ساله چقدر قدرت درک دارد؟ همه، معلم را الگوی خود می‌دانستند و از او پیروی می‌کردند. معلم هم با شنیدن این تقدیر و تشکرها، گونه‌اش سرخ می‌شد و از خوشحالی در پوستش نمی‌گنجید.

آن‌گاه، فاجعه‌ای رخ داد و اپیدمی سادیسم و دیگرآزاری، همه‌ی بچه‌ها را فرا گرفت. بچه‌های معصومی که تا آن زمان، حتی مورچه‌ای را عمداً آزار نرسانده بودند، هر روز فحش‌های جدید یاد می‌گرفتند تا افغان‌ها را بیشتر آزار دهند.

هیچکس کمک به همنوع را یاد نگرفت، دلیلش مشخص بود. مدیر مدرسه که همیشه از کمک کردن به فقرا صحبت می‌کرد و به خیالش در بهشت، کاخ‌های مجلل می‌ساخت و حوری‌های بهشتی را برای دیدن خود، مشتاق‌تر از قبل می‌کرد، به زیارت خانه‌ی خدا رفت. زیارت که نه، تجارت. وقتی که از این سفر اصطلاحاً معنوی برگشت، چمدان‌هایش قابل شمارش نبود. مهمانی مفصلی ترتیب داد که در آن همه‌ی بزرگان روستایمان را دعوت کرده بود. مدیر مدرسه «حاجی» به دنیا آمده بود و این زیارت را به خاطر تأیید لقب خودش انجام داد.  شب تا صبح را به تعریف کردن از خاطرات مکه و مدینه گذراند. از دویدن در صفا و مروه تا رجم شیطان و لذت حضور در مقام ابراهیم و بوسه بر حجرالاسود گفت. روزهای بعد و تمام سال‌های قبل از مرگش، وقتی در کوچه و خیابان او را حاج آقا صدا می‌زدند، گل از گلش می‌شکفت و تسبیح به دست، مغرورانه به درد دل بیچاره‌ها گوش می‌کرد و با یک جمله، آنها را در فلاکتشان رها می‌کرد : «کاری از دست من برنمی‌یاد، به خدا توکل کن». انگار این جمله دستاویز او شده بود تا هم با دعوت مردم به توکل بر خدا، مقام خود را در بهشت بالاتر ببرد و هم از شر بوی بد این فلک‌زده‌ها خلاص شود.

به خداوندی خدا، اگر این مردک پست جایش در بهشت باشد، عین بی‌عدالتی‌ست. جای او...

کسی نپرسید که آخر چرا کمی از خرج چند میلیونی این سفر را برای بدبخت و بیچاره‌ها کنار نگذاشتی. هیچکس نگفت تُف به مردانگی‌ات که با تکبر ماجرای زن صیغه‌ای خود در مکه را تعریف می کنی و به پول‌های زبان بسته‌ای که خرج او کرده‌ای افتخار می‌کنی.

   کسی که شعرِ بنی آدم اعضای یکدیگرند، ورد زبانش بود، از یک شب عیش و خوشی خودش نگذشت تا با خرج آن یک شب، مرد خانواده‌ای را برای یک‌ماه از خجالت زن و بچه‌اش در بیاورد. به قول سهراب، «سعدی» فقط سرمشق شاگردان کلاس بود در کتابت و «به جان زنده‌دلان» که دل‌ها آزردیم.

هیچوقت یادم نمی‌رود وقتی را که حمیدی، مدیر مدرسه و صاحب‌خانه‌ی آقا سیّد، وسایل خانه‌ی آنها را به کوچه پرتاب می‌کرد. وقتی بر سر آقا سیّد که با خفت و خواری در کوچه نشسته و سرش را در میان دستانش گرفته بود، فریاد می‌زد، به بزرگی و ابّهت خودش می‌بالید. به خودش می‌بالید که بر سر یک مرد فریاد می‌کشد:

- مرتیکه‌ی چاه‌کَن... آخه افغانی، تو که نمی‌تونی اجاره خونه رو بِدی، چرا میای مستأجر من می‌شی؟... هان؟

- حاج آقا... به خدا پولمو ندادن... یه ماهِ تموم براشون جون کندم، حالا می‌خوان پولمو بخورن... به جدّم قسم، ندارم... می‌گی برم دزدی کنم؟ استغفرالله...

همه‌ی اهل محل آقا سیّد را می‌شناختند، وقتی می‌گفت: «به جدّم قسم» دیگر حرفش ردخور نداشت. اما هیچکس حاضر نشد که وساطت کند به جز پدرم. پدرم به سیّدها علاقه‌ی خاصی داشت و مخصوصاً آقا سیّد را خیلی دوست داشت. او میانجگری کرد و آقا سیّد هم دست «حاج آقا!» را بوسید و قرار شد که تا آخر هفته اجاره‌اش را بپردازد.

مردک همین را می‌خواست. می‌خواست که یک مرد 50 ساله، وسط کوچه و جلوی چشمان وَق‌زده‌ی اهل محل، دستش را ببوسد. فقط همین را می‌خواست. با افتخار گفت: «مردم، فقط به خاطر خدا... فقط به خاطر خداست که می‌ذارم این پیرمرد بره سرِ خونه زندگیش... فقط به خاطر خدا...»

جمله‌ی «فقط به خاطر خدا» را چند بار تکرار کرد تا همه‌ی اهل محل به پاک بودن نیتش پی ببرند. نیتش «پاک» بود! اساس خانه‌ی یک مرد را که از چند پتو و یک دست بشقاب و قاشق بیشتر نبود، به کوچه پرتاب کرد تا او را به خاطر خدا ببخشد.

بعد از آن ماجرا آقا سیّد شکست، خُرد شد. دیگر رمقی برایش نمانده بود اما باید کار می‌کرد تا خرج زن و بچه‌اش را در بیاورد. از حقوق بازنشستگی و مزایای بیمه خبری نبود. در قانون بیمه‌پردازان، غیر ایرانی اصلاً آدم نبود. هرچند که در عملشان، ایرانی هم آدم نبود. آقا سیّد، عبد را که در آن زمان 9 سال بیشتر نداشت، همراه خود به کار چاه‌کَندن و جان‌کَندن برد. بعد از هر ضربه به خاک، صدای نفس نفسش از عمق چاه بیرون می‌آمد و در اعماق گوش فرو می‌رفت و نفس را بند می‌آورد. عبد از کابوس طعنه‌های معلم و همکلاسی‌ها جدا شد و در دل تاریکی چاه فرو رفت. مگر معنای امپریالیسم و برده‌کشی همین نیست؟ آنجا بچه‌ها را به زور مشغول کار می‌کنند و اینجا پدر را مجبور می‌کنند تا بچه‌اش را به کار بکشد، جان خود و فرزندش را بر سر یک لقمه نان بگذارد.

سیّد خانم، مادر عبد ، آن زن دوست‌داشتنی و بی‌همتا، شب و روز کارش شده بود غصه خوردن. نابودی شوهر و پسرش از یک طرف و مشکل دخترهایش از طرف دیگر. هیچکس به خواستگاری آنها نمی‌آمد. همه‌ی مردم، ازدواج با دختر یک پیرمرد چاه‌کَن افغانی را فاجعه می‌دانستند، و کسی از احساس آنها خبر نداشت. اینجا دیگر مردم، معیارهای متعالی ازدواج را از یاد برده بودند. دیگر پاکی و نجابت دختر معنا نداشت. دیگر ایمان دختر مهم نبود. دیگر اصلاً دین در کار نبود تا خدا روزی‌رسان باشد. مردم پایین‌دستی که در حلبی‌آبادهای جنوب شهر، طعم همه‌جور بدبختی را کشیده بودند، حالا دیگر خود را بالا دست می‌دانسنتد و برای طعنه زدن به افغان‌ها از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کردند. باز هم به قول سهراب:

سایه‌ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم‌ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی‌خبر آمد تا با دل من

قصه‌ها ساز کند پنهانی

سیّد خانم مریض شد و خرج درمان او مشکلی شده بود اضافه بر مشکل‌های دیگر. هیچ بیمارستانی بدون واریز پول اولیه، بیمار را قبول نمی‌کرد. انگار همه‌ی انجمن پزشکی ، سوگند خود را از یاد برده بودند. برای افغان‌ها بیمه‌ای وجود نداشت تا خرج درمان را کمتر کند. کسی آنها را نمی‌دید. همه‌ی مردم وقتی زجر کشیدن انسان‌ها را در یک گوشه‌ی دیگر دنیا از تلویزیون می‌دیدند، ناراحت می‌شدند، ابراز همدردی می‌کردند. اما هیچکس دیدن سختی و رنج زندگی آقا سیّد را به روی مبارک خودش نیاورد. حالا دیگر همه خجالت می‌کشیدند که آقا سیّد و خانواده‌اش را همسایه‌ ی خود بدانند و من باز هم از خودم متنفر شدم وقتی که دستی برای کمک کردن به آنها دراز نشد.

ایرانی یعنی این؟ ایرانی یعنی ندیدن درد همسایه‌ی خود؟... نه، کوروش، پدرِ بزرگ من، ایران بعد از خود را ببین. ایرانی که آن را آباد می‌خواستی، ببین! تمام تاریخ ایران لبریز بود از مهرورزی‌ها، لبریز بود از احساس. اما حالا برای هموطنان و همشهریان جنوب شهری خود نیز، تره هم خرد نمی‌کنند چه برسد به یک بیگانه... بله... تمام مردم، افغانستانی‌ها را بیگانه می‌دانستند، بیگانه می‌خواندند و مثل بیگانه‌ها با آنها رفتار می‌کردند. کسانی که روزی دغدغه‌ی ما و آنها یکی بود. همه برای سرافرازی ایران بزرگ، از جان مایه می‌گذاشتند و حالا یک مرز، یک دیوار، یک فاجعه، ما را از برادرانمان جدا کرده بود، آنها را بیگانه کرده بود. هیچکس هم بدش نمی‌آمد به این جدایی دامن بزند.

چه توقعی. وقتی شمال شهری‌ها، اصلاً جنوب شهری‌ها را نمی‌دیدند، هوطنان خود را به حساب ندیده‌هایشان می‌گذاشتند، به همشهریان خود اهمیتی نمی‌دادند، توقع نابه‌جایی بود که از آنها بخواهیم با افغانستانی‌ها مثل برادر رفتار کنند.

بعضی از اقوام ما که شمال شهری بودند، وقتی به محله و خانه‌ی ما می‌آمدند و با خانواده‌ی آقا‌سیّد آشنا می‌شدند، عاشق مرام او و شیفته‌ی خونگرمی‌اش می‌شدند. آقا سیّد با اصرار آنها را به خانه‌ی محقر خود می‌برد تا حداقل با یک استکان چای، آنها را مهمان کند. انگار آنها مهمان‌نواز بودن را از پدران ما به ارث برده بودند و ما فرزندان ناخلف نیاکان خود بودیم.

هیچ بیمارستانی سیّد خانم را نپذیرفت و او در گوشه‌ی اتاق تنگ و تاریک خانه‌ی خود، به محبوبش پیوست، به خدایش. و غیر بعضی از مسجدی‌ها، کس دیگری به تشییع جنازه‌ی یک زن مسلمان نیامد. زبانم بند آمده بود وقتی که گام‌های استوار ولی دستان لرزان عبد را زیر جنازه‌ی مادرش دیدم. گلویم خشک شده بود وقتی که پیرمرد چاه‌کَن را مشغول کَندن قبر همسرش دیدم. نفسم به شماره افتاده بود وقتی که آن جنازه‌ی پاک را در خاک می‌گذاشتند. اشکم جاری شده بود وقتی که خاک غربت را بر تن آن زن رنج کشیده می‌ریختند، و هنگامی که عبد ، یک پسر بچه‌ی 10 ساله در آغوشم گریه می‌کرد، نفسم بند آمده بود.

از آن روز به بعد، عبد دیگر کمتر حرف می‌زد. بیشتر بغض می‌کرد. البته تمام ساعات روز را با پدرش مشغول چاه کندن بود، اما از ساعت 10 یا 11 شب به بعد که می‌دیدمش، دیگر چیز زیادی نمی‌گفت. کنار همدیگر می‌نشستیم و به آسمان خیره می‌شدیم. ماه، عبد را به یاد مادرش می‌انداخت. می‌گفت: «اگه شبا به صورت مامانم نگاه نکنم، خوابم نمی‌بره»، و به ماه نگاه می‌کرد. این آخرین جمله‌ی ی هر شبش بود. دیگر چیزی نمی‌گفت. حرف برای گفتن داشت، اما نمی‌گفت. از سختی کار شکایت نمی‌کرد. از دلِ شکسته‌ی پدرش چیزی نمی‌گفت، از دلِ شکسته‌ی خودش هم چیزی نمی‌گفت. از دوری مادرش، از دلتنگی آغوش مادرش و از شب‌هایی که ساعت‌ها به یاد مادرش گریه می‌کرد، حرفی نمی‌زد. هیچوقت نمی‌گفت که شب‌ها با پدرش از کوچه پس کوچه‌ها به خانه می‌آیند تا کسی آنها را نبیند و طعنه نزند، اما من می‌دیدم، می‌فهمیدم.

مگر این مردم نمی‌دانستند که افغانی بودن افتخار آنهاست، همان‌طور که ایرانی بودن افتخار ماست؟ مگر این مردم نمی‌دانستند که بچه‌ی بی‌مادر، دلش نازک است؟ مگر نمی‌دانستند که بچه‌ی بی‌مادر را باید نوازش کرد؟ مگر نمی‌دانستند که مردِ همسر مرده را باید دل‌داری داد؟

بوف کور شبگردی، مردم را همنشین خود کرده بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386 ساعت 9  توسط دانیال ناصری  | 


مادر پشت پنجره ایستاده بود، با چشمانی تر. از روزن کوچک تنهایی خویش، به دنیا می‌نگریست.

نگاهی به دستهایش انداخت. بیشتر به دست یک مرد صحرا نورد می‌ماند تا...

قطره‌ای زاده‌ی خاطراتش، از چشم او چکید، روی گونه‌اش لغزید و به زمین افتاد.

رعنا در حیاط بازی می‌کرد و او... آخرین رمقش بود.آخرین جرعه‌اش.

چشمان درشت رعنا، دعوتش می‌کرد به سکوت، و تماشا. پنجره می‌تپید و قلبش... آرام می‌گرفت، که رعنا هست. این آخرین امیدش.

رعنا در التهابی، زنده مانده بود. التهاب یک شب تار، اضطراب خواهش مردی‌خوار...

نفسش تندتر شد، خاطراتش سر شارتر شد. چشمش بارانی و زمین، تَر شد. می‌دانست که یاد رعنا از خاطره‌ی آن شب، تهی‌ست. ولی به یاد خودش مانده بود. شبی که انگار فرشته‌ها خوابیده بودند و آدمیت...  مرده بود.

رعنا در تب می‌سوخت. انگار اولین روزهای آمدن به این دنیا، شروع عذابش بود. وجود کوچک و مقدسش - مقدس بود چون پاک بود - تحمل برخورد با این دیوها را نداشت. حتی نگاهشان، رعنا را می‌آزرد. پژمرده می‌شد.

از همان لحظه‌ی اول که به این دنیای نامقدس پا گذاشت، گریه می‌کرد. او گریه می‌کرد چون خلوت امن و زیبایش را از او گرفته بودند، اما... این دیوها به گریه‌اش می‌خندیدند.

و حالا... از ناپاکی‌شان، گُر گرفته بود. انگار با دست‌های لطیفش آتشی را به آغوش کشیده بود. التهاب رفتن در پاهای کوچکش نمایان بود.

مادر اما... هر نیم‌نگاهی که به رعنا می‌انداخت انگار... با مرگ در ستیز بود. سینه‌اش از حرارت رعنا می‌سوخت. تنها، در جاده می‌دوید تا به پناهی برسد.

شب انگار، میعادی با وحشت داشت. آسمان می‌غرید. رعد در بی‌کران دور، جولان می‌داد. ستاره گم شده بود. ستاره گم شده بود و ابرهای سیاه، روشنی مهتاب را حرام کرده بودند. ماه جرئت سَرک کشیدن نداشت و تاریکی، غرش می‌کرد .

مادر با هر غریو رعد، رعنا را به سینه‌اش می‌چسباند تا مبادا دخترکش...

گذشت زمان، هیزم در آتش تند رعنا می‌ریخت. مادر همچنان می‌دوید. فریاد دلش به لب آمد: «خدا...».

گریه‌ی رعنا قلبش را می‌فشرد. با هر ضجه‌اش بارانی از اشک می‌ریخت. همچنان می‌دوید.

می‌دوید...

می‌دوید...

چراغی دید. کلبه‌ای در میان انبوه درختان پیدا بود. صدای جغدی شوم به گوشش رسید. به طرف کلبه دوید. به پشت در کلبه رسید. ناگهان در باز شد. سایه‌ای جلوی نور نمایان شد. نور  نمی‌گذاشت که چهره‌اش را ببیند.

ناگهان صدای مرد را شنید:

-  تو کی هستی؟

-  بچه‌ام... بچه‌ام داره می‌میره. تو رو خدا کمکم کنین، تو رو خدا...

فرشته‌ها هنوز خواب بودند. دیو‌ها ولی بیدار...

-  بیا تو...

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386 ساعت 18  توسط دانیال ناصری  | 


و این هم دومین داستان کوتاهی که نوشتم...

                                                                   ***

 

خط قرمز... خط سبز... مرد سبز...

 

 

دلش پشت یک چراغ قرمز مانده بود. آنجا که هر روز گل می فروخت. آنجایی که دستمال بدست، شیشه ی ماشینها را پاک می کرد.  روی خط عابر پیاده، خط سبز، که اغلب قرمز بود، گهگاهی سبز. توی یک ساک فروشگاهی. دارا، سارا...


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386 ساعت 11  توسط دانیال ناصری  |